تبليغاتX
انتظار بي پايان ستاره های سربی

ستاره های سربی

چشمی به هم زدیم ودنیاگذشت

 

دنبال هم امروزوفرداگذشت

 

دل میگه بازدنیارو،ازنو بساز

 

ای دل غافل دیگه ازماگذشت...

 

زندگی میگن برای زنده هاست

 

 

قفس برای پرنده هاست          

        اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد

     من پرنده نيستم

    اماسال هاست که دلم

    درقفس تنهايی محبوس است  

    دستی کو تا اين قفس را بگشايد  

   و پرواز رابرمن بياموزد؟

 

هردم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر،بچشمت چیستم ؟

لیک در آیینه می بینم که وای

سایه ای هم زان چه بودم نیستم

 

می روم . . .امّا نمی پرسم ز خویش     

ره کجا...؟منزل کجا...؟مقصود چیست؟   

بوسه می بخشم ولی خود غافلم    

کاین دل دیوانه را معبود کیست ...       

ناشر هادی در 87/03/28 ساعت | لینک ثابت |

 

 

سلام ,سلامي كه از انتهاي كوچه عشق برخاسته,از خيابان زندگي گذشته و در محله عشق هاي فريب خورده اتراق نموده است.

من هنوز خاك زير پاهايت هستم,من هنوز وفا دارم من هنوز چشم انتظارم,من براي بغض صداي تو دلتنگم و براي چشم هاي تو مي ميرم,من با تو عشق را لمس كردم,من با تو روز را مي فهميدم و شب را حس مي كردم,من با تو به گذشت زمان عشق مي ورزيدم و امروز به گذشت زمان افسوس مي خورم,من هنوز اين حقيقت تلخ را باور ندارم,من هنوز نسيم سرد كوير را بر گونه هاي تو حس مي كنم,من هنوز دست هاي تو را در دستهايم دارم,من هنوز با اندوخته اي از عطر شانه هاي تو تنفس مي كنم من...

به هوش بودم از اول دل به كسي نسپارم       شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

    ای به داد من رسیده تو رزوزای خود شکستتن

       ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

       ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

      تو شب و از من گرفتی تو منو دادی به خورشید

     اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

      برای من که غریبم تو رفیقی , جون پناهی

 

 بذار زیبا ترین خاطرات با اونکسایی باشه که مطمئنی یه روزی حتما" از هم جدا میشین...

 اینطوری لااقل آینده یه دلیل برا غصه خوردن داری...

 و بعد قدر کسایی رو که در حال حاظر باهاشون هستی بیشتر می دونی!!!

 

 

                           سكوت

 

 

 

ناشر هادی در 87/02/12 ساعت | لینک ثابت |

 سلام. به علت مشکلات کامپیوترم اگه دیر بهتون سر زدم ببخشید.

من ساکن امروز بودم

از فردا و فرداهایم می ترسیدم

و افسوس

که سرنوشتم را دیروز نوشته بودند

پس به ناچار

فرود آورم سر تسلیم

پیش پای فردایم...

هر چه بر سرم آید حق است

و در پایان

 

 

                    زمان منتظر کسی نمی ماند...

 

 

ناشر هادی در 86/12/07 ساعت | لینک ثابت |

سلام دوستان عزیزم .
امیدوارم که خوب و خوش باشین و هیچگونه ناراحتی نداشته باشین از همه شما ممنونم که اومدین نظر دادین یه مشکل تو وبلاگم پیش اومده بود که مجبور شدم آپ  قبلی رو حذف کنم آپی که خیلی دوسش داشتم ولی... افسوس که  پاک شد
حالا اگه این پست جالبه نظر بدین ؟؟؟
=======***** ********* ********* ******=== ====
 
آنگاه كه چشمانم او را ديد
و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و
 همانروز که روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست
آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود
ولي اينك خوب مي دانم
كه هستم من؛ اسيري در بند
نگارنده اي در حبس
و نا اميد و گريان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكيد و شكست
قلبي يخ بست
دستاني كه مي لرزند
هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز مي دانستم
كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است...
كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است
كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست
استثنايي وجود نخواهد داشت
كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است
ولي افسوس كه ندانستم...
 
                              

               ديدار به وقت عين شين قاف (عشق)

ناشر هادی در 86/10/14 ساعت | لینک ثابت |

سلام.

واسه سلام کردن هم نفسم بالا نمی یاد ای دنیا با ما بد تا میکنی نمیدونم؟؟نمیدوونم...

۱۶مهر یعنی روز جهانی کودک روز تولد من بود نتونستم یه آپ هم واسه خودم بذارم که مرحمی بر زخم هام باشه ولی من پشیمونم ای خدا چرا؟اخه چرا من آفریده شدم ای خدااااااااااااااااا  .

خدا جون من ازت گله دارم از این زمونه هم گله دارم چرا زندگی اینقر کثیفه. نمیدونم.

دارم زیاد چرت میگم اره زیاد میگم.ببخشید.ولی من ۱۷ سال دارم ولی از این ۱۷ سال                      هم خوشی به من یه سلام هم نکرد.

راستی تا یادم نرفته بهتون بگم که عید همتون مبارک. مبارک

طاعات و عبادات همتون قبول

یه آپ هم بذارم و برم پی کارم . دوستون دارم

 

می روی و بعد  از رفتنت من می مانم و خاطراتی که برایم تا ابد

 

به جا گذاشتی ...

 

کاش می فهمیدی درد رفتنت سنگین است و من قادر به

 

تحملش نیستم .

 

و ای کاش می دانستی کلمه ی رفتن چه آتشی بر جانم

 

می زند و در آن می سوزم و بخاطر  عشقی که نزدم به امانت

 

گذاشتی فقط سکوت می کنم  ...

 

کاش می دانستی وقتی به تو می رسم ، تشنه ی در آغوش

 

کشیدنت هستم اما لعنت به کم رویی ام

 

 لعنت !

 

نمی دانم نیمه شب هایی که دلتنگت می شوم و ستاره ها را

 

می نگرم  و دلم به سویت پر می کشد تو نیز به یادم هستی یا

 

نه ...

 

زیبای من

 

عشقم ، زندگیم ، بهارم و شادی ام همه فدای وجود نازنینت ...

 

من تو را عاشقانه دوست دارم  و تو از باور این عشق می گریزی

 

تنها می مانم و همیشه به یادت می نویسم ...

 

دوستت دارم ...

 

 

   

ناشر هادی در 86/07/21 ساعت | لینک ثابت |

 

                  من اینگونه نبودم

من سرکش بودم .من جوان بودم من عاشق بودم.

 همه جا را بر هم می زدم تا رام شدگان رم کنند. هر جا پا می گذاشتم،

 نوای عشق را یادآوری می کردم و به خفتگان آن را می آموختم.

 آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی احساس می کردم پرواز می کنم.

  آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش موجها خدا را می دیدم.

 دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو شروع می کردند.

پیرها مرا که می دیدند طراوت جوانی را مرور می کردند و

 کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند.

من اینگونه نبودم.

عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند و معشوق را هر روز سلام می دادم

 تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را آب می دادم تا قدری از طراوتشان را

به من هدیه کنند. پرندگان را غذا می دادم تا برایم دعا کنند.

 برایشان آواز می خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند.

به کودکان می آموختم چگونه خداوند را فرا خوانند.

 و به دختران یاد می دادم چگونه لبخند بزنند.

به مجنونان سودای عاشقی و به معشوقان ناز را می آموختم.

من اینگونه نبودم.

 شبها فرشته ها برایم لالایی می گفتند و در خواب خدا مرا نوازش می کرد.

 حافظ نیتم را می دانست و با من حرف می زد . وقتی دلم می گرفت ابرها هم می گرفتند

و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها برایم می رقصیدند و

 موجها پایکوبی می کردند.

من اینگونه نبودم.

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند . برایم دامی دوختند .

 تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم.

 در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود .

 نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ،

نه ابری نه آفتابی.  همه چیز عادی بود.

و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتیاط در دو دستم گرفتم 

 و با تبسمی کودکانه آن را به تو تقدیم کردم.

 تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و خندیدی .

فهمیدم ، به سادگیم خندیدی!

و این همان دامی بود که روزگار برای رام کردنم اندیشیده بود.

و من دیگر دلم را ندیدم.

دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را چه کار کردی؟

 لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم؟!

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

 یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

  شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟!

 یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟ 

 گم شده؟؟

می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو آن را شکستی و

هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی تا هیچ وقت آن را نیابم و دیوانه شوم.

و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است .

 نه خروش موجی برایم زیباست .

 نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی....

 حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید دیگر از آن تک سوار خبری نیست.

 چهره  ام حوصله آینه را سر می برد و صدایم برای دیگران عادت شده .

  کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد و دامی و تو .

 اصلا" نفهمیدم کی پیر شدم.

 

 

 

بنويس نامه نويس
حرفای خوب خوب بنويس
بنويس وقتی تو نيستی
ديگه انگار چيزی نيس
اگه خندش ميگيره
گريه مو از سر بنويس
بنويس نامه نويس
بنويس خواستنم از جنس گله ابريشمه
بنويس پاکی من ،پاکی نور و شبنمه
همه دوست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس
بنويس قصه زياده ،ولی کاغذم کمه
بنویس نامه نویس
بنويس خواستن من شمردنی نيس، بنويس
بنويس خسته شدم اونقده خسته که نگو
همه دلتنگی من که گفتنی نيس ،بنويس

ننويس نه ننويس هر چی که گفتم ننويس
ننويس نه ننويس هر چی دلت خواست بنويس
ننويس چون که براش نامه ها تکراری شده
چيزي از من ننويس ،فقط براش راست بنويس
نامه نویس ،راست بنویس،نامه نویس

 

ديدار به وقت عشق
خدانگهدار!!!

 

 

ناشر هادی در 86/07/01 ساعت | لینک ثابت |

سلام.سلامی به گرمی دریای جنوب

اين هم از ماه مهر.تابستون تموم شد مدرسه ها باز شدند.كلاس اولي ها با چه شوقي ميرن مدرسه.به به چه حالي ميكنن.؟؟؟؟خوش به حالشون!!!!!!!!.ولي واسه ما مدرسه يه عادت شده مثل نفس كشيدن.

من كه امسال سال آخرمه اين سال هم مثل سال هاي ديگه تموم مي شه ميره پي كارش.

وقتي يادم مياد كه سال هايي كه دبستان بودم با چه حس و حالي ميرفتم مدرسه دلم ميخواست برگردم به همون سال ها.عجب سالهايي بود يادش بخير.

اميدوارم همه ي شما دوستان هم اين سال رو با موفقيت پشت سر بذارين مثل سالهاي قبل.

ناشر هادی در 86/07/01 ساعت | لینک ثابت

 

 

یوسف عزیز مصر  ُمردم را  از قحطی نجات داد....... امید به زندگی و شاد زندگی کردن را به مردم هدیه داد

خدایا عزیز ما کجاست تا مار ا از قحطی عشق وعاشق شدن نجات بخشد

دلهای سوخته از بی وفایی را التیام بخشد.... از محبت و صداقت بگوید.......

عشق را در چارچوب قلب معنی کند نه در چارچوب هوس

هر چه می گردم به کسی نمی توانم اطمینان کرد

در نگاه کسی ُهیچ چیز ی نمی توان خواند..... نگاه ها همه از نی نی بی تفاوتی ژوچی پر است

انسانها از هیچ چیز خود نمی گذرند الا عشق

ثروت حقیقی مهربانی در ُدر فقر خود خواهی غرق شده

در آغاز سفر به امید  رسیدن می رانیم تند تر وتندتر ُغافل از حقیقت هرگز نرسیدن.

میرانیم به امید دیرتر رسیدن و نا گهان می رسیم به آخر خط ُخسته وآرزومند با دلی بی آلایش

ومالامال از شادمانه زندگی کردن . ای عزیز می دانی هیچ آتشی هیچ نیستانی را آنچنان نسوخت که

دل هستی را سوخت.

ناشر هادی در 86/06/18 ساعت | لینک ثابت |

                                            زندگي

 

انديشه هاي طلايي؛ امكانات نقره اي ،نتايج برنزي؛ ولي هيچ حد نصابي در هيچ جايي برايم ثبت نشدو در هيچ جايي نامي از من برده نشد.

اول فكر  كردم كه آدم ها درست قضاوت نمي كنند، ولي وقتي به پايان خط رسيدم ،  فهميدم كه داوري آنها درست بوده است. خواستم كه اين بار تلاش بيشتري كنم ؛ شايد اول يا دوم شوم؛ ولي گفتند كه مسابقه زندگي  يك بار برگزار مي شه (راست ميگن مگه زندگي شوخي برداره ) و تو فرصت را از دست داده اي .

  

                     حالا  ايستاده ام  و مسابقه ديگران را تماشا ميكنم.

 

 

ناشر هادی در 86/06/03 ساعت | لینک ثابت |

                       به نام آنكه لحظه ي جدايي را آفريد تا لحظه ي ديدارشيرين تر شود .

 

چيزي كه تو مملكت ما زياده چيزي نيست جز عشق و عاشقي. هر كس با يه نگاه يا يه صدا عاشق مي شه و يا بر عكس متنفر ميشه.

 اصولا

گيرنده هاي رما نتيك قلب ما ايرونيها خيلي آنتن دهيشون قويه  و خودكار و فوري جواب ميده.اون چيزي كه اين روزها ما اسمش رو گذاشتيم  عشق

چيزي نيست جز يك ويروس كه از راه هاي آهنگ؛ صدا ؛ نوشته،تصاوير و... منتقل ميشه و بسيار خطرناك است.

وقتي كه اين ويروس خوشكله وارد تن آدم مي شه  يه رشته اتفا قاتي به شرح زير صورت مي گيره  :

 

-          بالا رفتن دماي بدن ( يه چيزي تو ما يه هاي تب )

-          افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان

-          كم اشتهايي و بر عكس

-           بي اعتنايي به همه چيز غير ازعامل انتقال دهنده ويروس

-          فلج موضعي مغز و نداشتن قدرت تصميم گيري عقلاني

-          تمايل شديد به شماره گيري تلفني

-          تزلزل شخصيتي  و افت قدرت اعتماد به نفس و تما يل به مرگ

-           تما يل به خنديدن و گريه شديد

-          افزايش  شديد ميل به خودكشي

-          ضعف شديد  و كلي  دستگاه عمومي بدن

-          فوران آه هاي متمادي از ته دل

-          گيجي و منگي  و قات زدن و ميل زيا د  به پيا ده روي

-          اعتياد به سيگار و مرگ – ترياك – مرفين – هروئين – كوكائين – كافئين -  استالين و      .. .....  ئين

-           فعاليت بيش از اندازه  سلول هاي  تصوير ساز  وتحليل مغز

-           قاطي  كردن شب و روز ماه و سال و پاركينشون موضعي مخ

-          نياز شديد به محبت و آب يخ و آب قند ...

-           توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد

-          تمايل بي اندازه به تكيه كردن  به شخص يا پشتي محكم

-          خواب روزانه و تغيير هويت شخص از آدم به جغد و گاهي شغا ل

-          مبتلا شدن به بيماري ها يي از قبيل  :  مازوخيسم ؛ كم حرفيسم ، ورميسم چشم ، قان قاريا ، كوتا هي قد و  وبا

-          افسردگي و ... مرگ

 

همانطور كه مشاهده كرديد اين ويروس من و تو حاليش نيست و بيرحم و نامرده توي تن هر كسي بيفته فيتيله پيچش مي كنه.

هيچ جوري هم درمون نمي شه  مگه اينكه يه جورايي خاص دوباره به تن كسي بر گردونده بشه.

القصه......   بد درد يه اين عشق  شاعر ميگه   :

                                          ز دست ديده و دل هر دو فرياد

                                                                    كه اين عشق است كه ما را داده بر باد

 

اين جريان عشق آلود امروزي است كه تركيبي از ناداني و ذره ها يي از عشق اصيل فراموش شده ،تنها گريزي ، بيكاري ، اينترنت ،

چشم و هم چشي ... است.

با اين همه در اين بيماري هيچ وقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلكه اون گيرنده است كه يه جورايي خودشو مي اندازه تو          بد بختي و بيماري عشق.

 

 

 

                     از من نصيحت      :   مواظب باشيد كه از اين ويروس ها تو قلبتون نره .

ناشر هادی در 86/05/18 ساعت | لینک ثابت |

سالهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم.
نمی دانم کجا رفتی.
نمی دانم چرا رفتی.
کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود.
آرزوی من! ای عشق آسمانی من! بگذار برای بار آخر ببینمت.
من بی تو مرده ام  بگذار ببینمت.!!!!!

 

مرده ام. بگذار ببینمت.

ناشر هادی در 86/05/12 ساعت | لینک ثابت |

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،

گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش،

که او يکريزو پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدين سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را ...........

ناشر هادی در 86/05/11 ساعت | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://enntezarebipayan.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ انتظار بي پايان

نمیودنم شمام تا حالا اینجوری شدین یا نه اما من بعضی وقتها از بعضی چیزها بدجوری دلم میگیره و این بغض تا وقتی که ننویسم دستشو از رو گلوم بر نمیداره
شایدم بخاطر همینه که اینجا خیلی بیننده نداره شاید.....
امیدوارم لذت ببرید و با نظرات قشنگتون منو کمک کنید.

من هادی هستم 18سالمه .تویه شهری زندگی میکنم که 120هزارتا جمعیت داره . زیاد نیست نه ؟
من امسال اگه خدا بخواد میرم دانشگاه.
رشته تحصیلی ام الکترونیک.
از وبلاگ نویسی هم بویی نبردم شاید ؛ میگم شاید هم بعضی موقع یه شعر جالب ببینم و آپ کنم
شما میتونید با نظراتتون به من هم کمک کنید تا بتونم یه وبلاگ نویس خوب بشم . به امد دیدار مجدد.
خدا نگهدار...........

فهرست اصلی
صفحه نخست
ايميل مدير وبلاگ
آرشيو مطالب


نوشته های پیشین
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29

آرشیو موضوعی

ستاره های سربی
درباره وبلاگ


پیوندها
فروغ عشــــــــــــق
صلیب عشق _ بهار خانوم
روزگار تنهايي - مسلم
عشق1001شب - محمد
نغمه درد _ محسن
پسري به نام توله سگ - سامي
هوتي
دفتر يادداشت - الهه
نامه هاي تهران - مهديه
الهام و مهدي
دورترين نزديكي - بهمن
يك نياز عاشقانه - سميرا
هر كس به رسم دوستي دلم را شكست - مائده
عشق ، دوستي ، صفا - بهامين
روزگار غريبيست
عاشق بي معشوق - محمدرضا
ماماني عشق
اميد ابدي - مهدي
عاشق تنها - سايه
ستاره اي در افق
برگباد - علي آقا
فنچول
مترسك فيلسوف
ماي النا سيتي شهر دلان
خط خطي - عطيه خانوم
برو يارم به سلامت _ محمدرضا
شهسوار _ وحيدآقا
آخرین نفس ____ مهبان
ناله های من ___ مینا خانوم
اخبار ورزشي استان بوشهر را اينجا ببينيد
دنياي غم
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
هادي خضريان